فک میکردم زنگ اول و دوم کلاً بیکاریم و وقت دارم واسه خوندن زیست؛ ولی دریغ..
دبیر شیمی با اینکه امروز باهامون نداشت کلاسمون رو با یه کلاس دیگه ادغام کرد و تقریباً شدیم ۴۶ نفر .انگار هوا کم میرسید به شُش هام
هر چند لحظه یه دقیقه بهمون تایم میداد به قول بچه ها تنفس کنیم.همیشه اینکارو میکنه و بچه ها هم همیشه تو اون یه دقیقه .سرشون رو میذارن رو میز و چشاشونو میبندن
بقیه ادامه مطلب...
برچسب:
نویسنده: امیر مرادیان
این ولی یعنی جوابش مثبت بوده.
زنگزدم بهش گفتم اشکال نداره هرچی به صلاحته همون میشه.اونطوری که میگفت فهمیدم بخاطر ازدواج ناموفق خواهر بزرگش با یه غریبه،الان باباش فقط با فامیل وصلت میکنه.
برچسب:
نویسنده: امیر مرادیان
برچسب:
نویسنده: امیر مرادیان
فقط ازت میخوام....حال دل بابام خوب شه!همین فقط.
برچسب:
نویسنده: امیر مرادیان
این مصطفی مشکوک میزنه..البته خودم یه حدسایی زدم....
برچسب:
نویسنده: امیر مرادیان
اکبر کاش میشد این پستمو ببینی...
برچسب:
نویسنده: امیر مرادیان
قشنگترین بارون امسال امروز بارید.
برعکس هر روز هوا سر صبح کاملاً آفتابی.. و سرد نبود اصن!
منم نه پالتو تنم کردم و نه چتر بردم.ولی نیمه های مسیر بارون گرفت،با تگرگ..همچنان آفتاب و یه رنگین کمان گوگولی تو آسمون...انگار همش غیر طبیعی بود..به شدت زیبا...آسمون خیلی صاف و تمیز شد...ولی حسابی خیس شدم.
برچسب:
نویسنده: امیر مرادیان